کد خبر 99957
۱۱ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

فصل شهادت/ خاطره

خاطره ای بمناسبت سالگرد شهادت غلامحسین افشردی، معروف به حسن باقری، جانشین فرماندهی نیروی زمینی سپاه و دکتر مجید بقایی، فرمانده قرارگاه کربلا در منطقه عملیاتی فکه

تهران - حیاتمحمد باقری در حالی که ماشین میراند، به جیپ جلویی که حسن در آن بود، نگاه میکرد. حواسش به جاده نبود. شهید (مجید بقائی معاون حسن باقری) که قرآن می خواند به تمام صداهای دیگر اثر می گذاشت و در تمام افکار محمد نفوذ می کرد، حس میکرد صدای قرآن اوج میگیرد و گویا کسی او را مخاطب قرار میدهد؛ «یا اینها النفس المطمئنه. ...» به "دیدگاه" که سنگر روبازی روبروی فکه بود، رسیدند. حسن باقری برادرش را برای کاری به بیرون فرستاد. محمد از سنگر بیرون آمد، در حالی که هنوز فکر می کرد حسن او را بیهوده بیرون فرستاده میگفت:"برای چه این قدر اصرار می کرد که من بروم؟!" محمد فقط چند متر از سنگر دور شده بود که صدای صوت خمپاره را شنید. روی زمین نشست. خمپاره منفجر شد. محمد بلند شد و به اطراف نگاه کرد، دود از طرف سنگر "دیدگاه" بلند شد. ناگهان بدن محمد سرد شد. هنوز از جایش تکان نخورده بود که دید مرتضی از سنگر بیرون پرید و فریاد زد:"الله اکبر، الله اکبر، بچه ها شهید شدند بیایید، بچه ها شهید شدند." محمد از جا جست و به طرف سنگر دوید. سنگر در دود و انفجار گم شده بود. محمد در حالی که سعی می کرد اطراف را ببیند فریاد زد: «غلامحسین! غلامحسین!» کسی جواب نداد، اما صدایی می گفت: «یا حسین! یا حسین!» منبع: کتاب پیراهن سفید

برچسب‌ها